مرحبا ای عندليب خوشنوا
فارغم کردی ز قيد ماسوا
14 شهريور که برای دیدن کنسرت استاد عليزاده می رفتم، نوشتن مطالبی را درباره اين کنسرت را در ذهن مرور میکردم و در اين فکر بودم که در کمترين فاصله آنرا در وبلاگ بگذارم. اما بدلايل مختلفی وقفه زيادی ايجاد شد و اکنون بعد از دو ماه اين فرصت حاصل شد تا بخشی از همه آن مطالب را که در ذهنم پرورانده بودم را با عشق تقديم عاشقان موسيقی نمايم، تا چه قبول طبع ايشان افتد. هر چند ممکن است از جانب برخی دوستان خرده گرفته شود که چرا بعد از دو ماه اين مهم اتفاق افتاد؟ اما دلايلی دارم که از آن جمله میتوانم به اشاره کنم به آنکه به عقيده خودم طراوت و شور کنسرت استاد به حدی بود که بتوان حتی سالهای بعد هم از آن مطلب نوشت. بعبارت دقيقتر کمی که از حال و هوای آنجا بيرون آمدم و بيشتر فکر کردم نيازی نديدم با عجله مطالبم را بنويسم که در غير اين صورت امکان داشت اين مطالب کليشه ای و حسب شور و حال آن زمان و برگرفته از تعاريف اساتيدی که در آن زمان مقالاتی را ارائه کردند، نوشته میشد. صلاح در آن ديدم با تعمق بيشتر و به دور از احساسات آنی شکل گرفته در آن فضا و در ابهت و شکوه نوازندگی استاد و در محيطی آرامتر دريافتها و احساسات واقعی خود را بيان کنم که خلاصه ای از همه آن مطالب زير و رو شده در ذهنم را در چند خط زير آوردهام:
و اما ...
ساقيان سرمست در کار آمدند
مستيان در کوی خمار آمدند
حلقه حلقه عاشقان و بيدلان
بر اميد بوی دلدار آمدند
تارها استادانه بر دار قالی کشيده شده تا استاد نقشگر از پود وجودش برکشد تصويری را که ناظران هنوز به چشم نديده بودند. و يا شايد بوم نقاشی مهيا بود تا استاد کيمياگر با قلم جان رنگ را بر صفحه بی روح آن بنشاند و طلا کند مس وجود ناظران را، تا ببينند به چشم دل گشايش پنجره ای از بهشت را و بشنوند به گوش جان نغمه ای از بهشت را، که بسی سهل بنمايد اين سماع، حتی اگر گوش جانت شنوا نباشد، و چشم دلت بينا، تا ببينی اين کنده کاری عاشقانه و بشنوی اين نغمه روحانی را.
شرار انگيز طوفانی، هوايي در من افتادست
که همچون حلقه آتش در اين گرداب میگردم
و او آمد و چنان نقش بر تارها زد و چنان سيم ساز را با نخهای قالی گره زد، و چنان زخمه مضرابش را بر پود ساز زد که نوای برآمده از پرده در پرده آن نوازشی بود بر جان خسته عشاق. و تو چه زيبا بافتی نقشی اصيل از موسيقی را بر صحنه تا همگان نوای روح بخش موسيقی اصيل را در قالبی نيوش کنند که گويی قالی هزار نقش ايرانی، يا مينياتور هزار رنگی را يا ... و يا هر تابلوی هنری را از هر چشمهای از دريای هنر اين خاک به چشم ببينند و يا بزبان بهتر با تمام وجود آنرا حس کنند و همگان بشنوند از نوای ساز تو ناله هنر ايرانی را که هم ايشان را به يک چشم بهم زدن در هفت شهر عشق بگرداند و بدانند، هنر ايران زمين و و صد البته موسيقی اصيل ما به دوران وابسته نيست. تا بدانند نوای موسيقی ما برای تمام دوران می باشد و اين نوای زنده زندگی است. تا بدانند میتوان ماهور و افشاری و ... را بارها نواخت، اما هر بار با حال و هوايي جديد. تا بدانند گوشههای موسيقی ما همراه اساتيد فقيدمان به خاک سپرده نشدهاند و البته در گوشه اتاق اساتيد فعلی نمانده و نخواهند ماند و رديف موسيقی ما بايد زنده بماند – و صد البته خواهد ماند - تا به دست هنرمند ايشان به همه نسلها رسانده شود تا زير بنای برج باشکوه بداههنوازی موسيقی ما باشد، تا بدانند موسيقی اصيل ما در بداهه به زبان روايتگران صدّيقش دائرهالمعارف زندگی است، و چشمهايست ابدی و زلال که هيچگاه خشکيدن و گل آلودگی را نمی توان برايش در ذهن تصور کرد. و همه بدانند که اين هنر فرزندی است از فرزندان هميشه جاويد مادر پاکدامن هنر سرزمين ازلی و ابدی هنر در همه تاريخ که وجب وجب آن مزين است به گونه خاصی از هنر و بند بند وجود مردمانش عجين است با هنر و برای مردمانش زندگی بی وجود جلوههای هنر را نمیتوان تصور کرد. و خالق اين فرش پر نقش فرزندی است از دلاورمردان همين خاک که بر خاک صحنه، نقشی از تاريخ و هنر و فرهنگ اين خاک را با تمام وجود می نگارد تا همگان بدانند هنر ايران زمين برگرفته از عالم لاهوتی است و چنين است که جانها را تسخير کرده. و همگان بدانند هر روح سالمی حتی اگر از اين آب و خاک نباشد، می تواند و قادر است به درک لطافتهای اين هنر. و اينست تعبير جهانی شدن موسيقی اصيلمان، چون فاتح قلبهاست و اين يعنی پيمودن مرزها به مدد دلهای پاک.
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
و اين همه مفهوم قالی هزار نقش بافته بدستان تو نبود، که شايد تنها يک گره و يا نقش بود. و تو مستانه زخمه عشق را بر سيم سرد ساز زدی و خوش نواختی نوای گرمی را. و نيکو سماع عاشقانه را تعبير کردی. و نمیتوان انکار کرد در وراء همه اين تعابير، چهره مصمم تو در حين سرودن نغمات عاشقانه و همراه با بالا و پايين شدن نتها و در هم شدن پردههای ساز، روايتگر راستگفتاری بود از حس قوی تو در کار و دورنمای نگاه و نهايت آرزوها و رؤياهايت برای موسيقی، و حاوی اين مهم که می خواهی بگويي به نوای سازت، به همه هم قطارانت که گوشه عزلت گزيده اند که " کار نيکو کردن از پر کردن است " و بفهمانی به ايشان که زنده ماندن موسيقی ايران به کوشايي شماست و ديگر آنکه همه بايد در صحنه باشيم، هر روز قويتر از ديروز، تا دست در دست هم زمينه اعتلای اين هنر اصيل ايرانی را فراهم سازيم.
بيا و پردهای در ساز من باش رهايی را پر پرواز من باش
از اين شب تا به شهر صبح پويد چراغی در ره آواز من باش
و چه زيبا روايت کردی تو و يارانت سرود سبزی و تازگی را، سرود عشق را، سرود زندگی را و سرود گل را :
با همين ديدگان اشک آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسيم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهايمان زمستان است
ما که خورشيدمان نمیخندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای اميدمان فرسود
ما که در پيش چشممان رقصيد
اين همه دود زير چرخ کبود
سر راه شکوفههای بهار
گريه سر میدهيم با دل شاد
گريه شوق با تمام وجود ...
گريه شوق با تمام وجود ...
گريه شوق با تمام وجود ...
و اين چند خط ذره ای از همه حس من بود از اين برنامه. و نوشتم حرفهای دلم را و نجوای درونيم را بر صفحه ای سپيد با قلم عشق تا قدردانیی باشد از کسی که روايتگر سخن عشق است از پرده سازش. که بدليل عدم دسترسی به استاد بر خود لازم دانستم تا مراتب سپاسگذاری خود را به پاس سالها زحمت و تلاش بی دريغ ايشان در راه اعتلا و پيشرفت هنر و بويژه موسيقی اين آب و خاک، ابراز دارم که اگر جز اين بود حق معنوی اين برنامه را ادا نکرده بودم. و کمال بی انصافی بود اگر قدر اين گوهر گرانبها و اين هنر والا را با مسايل مادی بسنجيم. و اين کوچکترين قدم در اين راه بود برای ارضا حس درونيم.
بيا ای مطرب عشاق و ساز بی نوا بنواز
دل ما يک دمی خوش کن به آواز نوای خويش
