تبليغاتX
نغمه ای از بهشت

نغمه ای از بهشت

موسیقی اصیل ایران

نوشتن مطلب کاری بسیار سخت است!

نوشتن مطلب زیبا کاری سخت تر!

اما این موضوع زمانی ترس را از بازی قلم روی کاغذ یا فشردن کلیدهای صفحه کلید رایانه در دل میاندازد که بدانی این نوشته ها را دوستانی نکته سنج، اهل هنر و ذوق می خواهند بخوانند.

امروز اگر نزدیک به یک سال است مطلبی در وبلاگم نمی آورم شاید دلیلش اینست که تراوشات اندک مغزم را در خور طبع شما مهربانان و دوستان همیشگی ام نمی دانم.

به امید شکفتن غنچه های امید در ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15:46  توسط محمد رضا مویدی  | 

استاد محمد نوری درگذشت.

بازهم جامعه موسیقی ایران یکی از اساتید خود را از دست داد. هر چند به شخصه از نوع موسیقی ارائه شده توسط استاد نوری لذت نمی بردم اما به عنوان یک هنرمند ماندگار و صدیق که در تمام مدت عمر خود به شیوه منحصر به فردش وفادار و پایدار ماند، که این خود نمادی از یک هنر واقعی برآمده از یک هنرمند اصیل می باشد، به ایشان احترام می گذارم و ایشان شایسته ارج نهادن و تقدیر می دانم. لیکن بر خود لازم دیدم که در هنگامه این فراق پیام تسلیت خود را بیان کنم.

 هزاران بار از خصلت نابجای مردم ایران زمین که مرده پرست بوده و از رفتگان از دیار خاک تقدیر می کنند انتقاد شد. اینبار نیز نوبت به استاد نوری رسید. البته باز هم جای شکرش باقی است که اینبار کمی زودتر به فکر افتادند و قبل از این فراق کمی بر رفتارهای توهین آمیزشان در پوش گذاردند. بله درست است. سخن بنده با مسئولان حکومتی است که سالها محمد نوری، ایرج کسایی و ... هزاران هنرمند موسیقی را در تنهایی خود رها کردند و هنگام مرگ با تقدیر هایی کذایی قصد توجیه کار خود را داشتند. اگر امروز می بینیم که از محمد نوری تقدیر خارق العاده می شود نباید این ذهنیت بوجود آید که هدف مسئولان ارج نهادن به هنرمندان است. آیا در مقام مقایسه نسبت به مقام هنری استاد مشکاتیان، پایور و ... هم همین رفتار اعمال شد. آیا اگر محمد نوری ترانه موضوعی وطن را نمی خواند و مانند استاد شجریان نمیگذارد که از آن بهره سیاسی برده شود، آیا این تقدیرها انجام می گردید. مطمئنا این به به و چه چه ها گفته نمی شدو امروز محمد نوری مانند بسیاری از اساتید شهیر این مرزو بوم در خلوت تنهایی چهره در خاک می کشید. هر چند سخنان رییس صدا و سیما و پیام ایشان در این واقعه و مقایسه با پیامشان در مقابله با فریاد حق تألیف استاد شجریان هر شنوده ای را به فکر وادار می کند. با همه این حرفها مجددا این فقدان غم انگیز را به جامعه هنری ایران زمین تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:25  توسط محمد رضا مویدی  | 

بهار آمد، بهار آمد، بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم، اوان لاله زار آمد

نسیم خوش حیات دمیده شد در روح عالم، تا زنده کند تن مرده را،

و روشن کند امید را در دل عالمیان.

و بهار بهانه ایست برای بازگشت.

آغاز سال ۱۳۸۹ شمسی،عید نوروز و آغاز حیات طبیعت بر هموطنان عزیزم گرامی باد.

با عرض پوزش برای تأخیر در تبریک عید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 15:52  توسط محمد رضا مویدی  | 

ساعتي پيش بر اثر ايست قلبي و تنفسي
فرامرز پايور درگذشت
استاد سنتور ايران ساعتي پيش در بيمارستان شهيد باهنر تهران دار فاني را وداع گفت.
به گزارش خبرنگار پايگاه اطلاع‌رساني موسيقي ايران، به گفته دكتر اميد قبادي از پزشكان بيمارستان شهيد باهنر تهران، فرامرز پايور استاد سنتور ايران ظهر امروز پس از مدت‌ها بستري به علت ايست قلبي و تنفسي در گذشت.
فرامرز پايور متولد بهمن ماه 1311 در تهران، سنتور و ویلن را نزد پدرش آموخت و برای توسعه و تکمیل آن از محضر ابوالحسن صبا استاد یگانه موسیقی به مدت بیش از هشت سال بهره برد. وي سپس از محضر اساتید دیگری چون عبدالله دوامی، نورعلی برومند، حاج آقا محمد ایرانی و ... استفاده‌ها برد و در این میان آنچه از منقولات ایشان می‌آموخت به خط نت درمی‌آورد که برای از بین‌ نرفتن و تحریف نشدن بزرگترین خدمت ممکن بود. وي كتب بسياري در زمينه موسيقي تاليف كرده است و آثار متعددي در زمينه ساخت و اجراي موسيقي در كارنامه پربار خود دارد.
پايگاه اطلاع‌رساني موسيقي ايران درگذشت اين هنرمند بزرگ عرصه موسيقي را به اهالي هنر و هنردوستان تسلي مي‌گويد.
اتصال خبر: http://www.musicassociation.ir/default.aspx?page=newsViewDetail&newId=284
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:52  توسط محمد رضا مویدی  | 

بسیار تاثر برانگیز بود.

پایان مرد مضرابها.

غروبی سرد و غم انگیز، غروب اسطوره ای از هنر ایران زمین که حسرت نواهای دلنشینش بر دل همه ایرانیان خواهد ماند. غروب پهلوانی که از یکه تازان عرصه موسیقی این مرزوبوم بود که سالها و شاید قرنها این آب و خاک چون او را نبیند به دیده،

مردی که بر آستان جانان، بیدادی را با دستان پرتوانش نواگر بود و روایتگر صادقی بود از سر عشق بر گنبد مینا از روایت جان عشاق 

و مرکب نواهایش مژده بهار را در افق مهر بر خطه این خاک مهین سرایشگر بود 

و هنرمندانه مقام صبر را در برابر ناملایمات در صبح مشتاقان جلوه گر ساخت

او که بارش قطرات باران را بر لاله بهار با بارش مضرابهایش تعبیر بود.

 تا با زبان، نه که با حرف دل چنین زمزمه کند گوش مردم در خواب را که:

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن.

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن.

هر چند ممکن است این تعبیر برای همه ما ایرانیان دست باشد که با مرگ هر عزیزی باز هم بسان همه زمانها بازار مرده پرستی ها رونقی دوباره یافت، اما در مورد او این کلام قاصر است. 

البته در مورد مسولان دولتی این مرده پرستی ها معنای دیگری دارد، هرچند برای مسولان دولتی زندگی یا مرگ هنرمندان بویژه در عرصه موسیقی فرقی ندارد و امروز هم آنقدر از مشکاتیان یاد می کنند که قبل از آن می کردند. ارزش چنین افرادی از نظر مسولان نظام بسیار پایین تر از ... میباشد.

بی شک قدر و منزلت او و همه بزرگان علمی، دینی، هنری و فرهنگی در میان مردم ایران بسیار فاخر بوده و خواهد بود.

رحمت پرودگار شامل حال مردی که سراینده نغماتی بهشتی بود و همیشه در یادها جاودان است.

تسیلت نغمه ای از بهشت به عنوان کوچکترین عضو جامعه موسیقی به همه دوستداران هنر ایرانی و اساتید و عاشقان موسیقی ایرانی.

 یادش گرامی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط محمد رضا مویدی  | 

تقدیم به محضر مقدس سراینده زیباترین نغمات عالم لاهوت

نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان
سوي تو مي‌دوند هان! اي تو هميشه در ميان

در چمن تو مي‌چرد آهوي دشت آسمان
گرد سر تو مي‌پرد باز سپيد كهكشان

هر چه به گرد خويشتن مي‌نگرم در اين چمن
آينه ضمير من جز تو نمي‌دهد نشان

اي گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوي تو مي‌كشد مرا وقت سحر به بوستان

اي كه نهان نشسته‌اي باغ درون هسته‌اي
هسته فرو شكسته‌اي كاين همه باغ شد روان

آه كه مي‌زند برون از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو مي‌كشد كمان

پيش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
كز نفس تو دم به دم مي‌شنويم بوي جان

پيش تو جامه در برم نعره زند كه بر دَرم!
آمدنت كه بنگرم، گريه نمي‌دهد امان...

هوشنگ ابتهاج (سايه)

 

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط محمد رضا مویدی  | 

سلام. سال ۸۸ هم از راه رسيد.

و امروز که يک هفته از آن ميگذرد،

گرمترين پيام‌های تبريک اين بنده حقير،

تقديم وجود گرامی ميهمانان محترم نغمه اي از بهشت.

اميد در دل همه شما زنده باد.

از حضرت احديت سال خوبي را براي همه هموطنانم و همه اهالي موسيقي طلب مينمايم.

انشاالله.

و ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 15:10  توسط محمد رضا مویدی  | 

سال 1386 هجری خورشيدی. سوم فروردين. آمده بودم با يک دنيا حرف ناگفته. فکرم انباشته بود از مطالبی که شايد هر کلمه آن دنيای حرف را با خود به همراه داشت و قلمم چنان بی‌تابی می‌کرد تا بتازد بر عرصه سپيد فام کاغذ که گويي سماعی را به انتظار نشسته. شايد صفحات روزنامه‌ها يا مجلات - که جولانگاه چندان مناسبی برای موسيقی نبوده و نيست -  يا گاهنامه‌های موسيقايی - که تعدادشان بسيار اندک است – بهترين  و نخستين انتخاب هر کسی باشد. آن هم به شرط توافق طرف مقابل است و شايد که نه، حتما با هر مقاله‌ای موافقت نخواهد شد. ليکن اين مجال چندان نمی‌توانست پاسخگوی اين خروش باشد. اين چنين و به پيشنهاد يکی از اقوام به فکر نگارش وبلاگی افتادم تا هر آنچه در خلوت دل زمزمه می‌کنم را به رشته تحرير درآورم و اين سيل جاری مطالب ذهنم را بر مرغزار نغمه‌ای از بهشت هدايت کنم تا بسرايم آنچه در دل نهفته مانده است.

در آستانه سال 1386 که به عقيده بنده کمترين و بسياری از اهالی موسيقی ايران زمين سالی درخشان برای موسيقی اصيل بعد از سالها رکود بود و همراه شد با رخدادهای خوش يمن که از آنجمله به بازگشت استاد لطفی، پاک شدن کدورت از صفحه روابط  استاد شجريان و مشکاتيان، بازگشت استاد حسين عليزاده با آثار جديد، اجرای زنده و انفرادی همايون شجريان که از استعدادهای درخشان و اميدهای آواز ايرانی به شمار می‌رود و ... می‌توان اشاره کرد، نغمه‌ای از بهشت با نوای سلانه درآمدی را سرود تا ابراز وجود کند و مبارکی اين سال را بر فال نيک زند به نام خود تا شروعی خوش يمن را داشته باشد.

اما هميشه ميان حرف و فکر تا عمل فاصله بسيار است. نغمه‌ای از بهشت قدم به عرصه گذارد تا جولانگاهی بر قلم خالقش باشد، ليکن مشکلات عديده‌ای که در مسير زندگی بنده پيش آمد اجازه خود نمايی را از من گرفت تا به پيروی از آن نغمه‌ای از بهشت آنچنان که انتظار می‌رفت رشد طبيعی خود را نکند و نتواند جايی در عرصه خوشنويسان موسيقايی باز کند. و چنان همه آن شور عاشقانه در نطفه خفه شد که ديگر قلم خسته من توان برخواستن و سرودن را نداشت و بر ويرانه‌های کاخ آرزوهاي بر باد رفته‌ام چنان زار افتاده بود که بر نگارش آنچه را در ذهن می‌پروراندم، نداشت. و بسياری از آن همه مطالب ناگفته ماند.

اما دوستان خوب من، مرا تنها نگذاشتند و هر بار با نکات ظريف خود راهی روشن پيش رويم گشودند و ميهمانی ايشان در نغمه‌ای از بهشت افتخاری بزرگ بود بر ميزبان تا همچنان نغمه‌ای از بهشت که با نوای سلانه استاد حسين عليزاده رنگ حيات به خود گرفته بود زنده بماند و پا بر جا. تا شايد اميد به روزهای آتی که در دل من  وجودی ابدی دارد، شروعی با قدرت تر را در بهار 87 به انتظار نشسته باشد. که اگر اين مهم پيش آمد از خوش روزگار است و اگر گردش چرخ بر من تقدير ديگری رقم زد در ذهن کسی خاطره‌ای تلخ از من نمانده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:56  توسط محمد رضا مویدی  | 

ز کوی يار می آيد نسيم باد نوروزی

از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

بهار. صدای پای بهار را ميتوان شنيد. و زمستان سرد بايد جايش را به بهار بدهد. و پرندگان شاد را بر آسمان ميتوان ديد در حالی که دلشاد لحظه شماری ميکنند بهار را. در آخرين ساعات سال 86 که به عقيده اکثر اهل فن سالی خوش يمن برای موسيقی بود، آرزو می کنم بهاری سبز را برای موسيقی در سال جديد و در تمام روزهای سال داشته باشيم که نه باد خزان برگهايش را زرد کند و نه سرمای زمستان آنرا بخشکاند. نوروز 87 بر همه مردم ايران زمين، بويژه اهالی موسيقی مبارک باد.

                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:37  توسط محمد رضا مویدی  | 

مرحبا ای عندليب خوشنوا

فارغم کردی ز قيد  ماسوا

14 شهريور که برای دیدن کنسرت استاد عليزاده می رفتم، نوشتن مطالبی را درباره اين کنسرت را در ذهن مرور می‌کردم و در اين فکر بودم که در کمترين فاصله آنرا در وبلاگ بگذارم. اما بدلايل مختلفی وقفه زيادی ايجاد شد و اکنون بعد از دو ماه اين فرصت حاصل شد تا بخشی از همه آن مطالب را که در ذهنم پرورانده بودم را با عشق تقديم عاشقان موسيقی نمايم، تا چه قبول طبع ايشان افتد. هر چند ممکن است از جانب برخی دوستان خرده گرفته شود که چرا بعد از دو ماه اين مهم اتفاق افتاد؟ اما دلايلی دارم که از آن جمله می‌توانم به اشاره کنم به آنکه به عقيده خودم طراوت و شور کنسرت استاد به حدی بود که بتوان حتی سالهای بعد هم از آن مطلب نوشت. بعبارت دقيقتر کمی که از حال و هوای آنجا بيرون آمدم و بيشتر فکر کردم نيازی نديدم با عجله مطالبم را بنويسم که در غير اين صورت امکان داشت اين مطالب کليشه ای و حسب شور و حال آن زمان و برگرفته از تعاريف اساتيدی که در آن زمان مقالاتی را ارائه کردند، نوشته می‌شد. صلاح در آن ديدم با تعمق بيشتر و به دور از احساسات آنی شکل گرفته در آن فضا و در ابهت و شکوه نوازندگی استاد و در محيطی آرامتر دريافتها و احساسات واقعی خود را بيان کنم که خلاصه ای از همه آن مطالب زير و رو شده در ذهنم را در چند خط زير آورده‌ام:

و اما ...

ساقيان سرمست در کار آمدند

مستيان در کوی خمار آمدند

حلقه حلقه عاشقان و بيدلان

بر اميد بوی دلدار آمدند

تارها استادانه بر دار قالی کشيده شده تا استاد نقشگر از پود وجودش برکشد تصويری را که ناظران هنوز به چشم نديده بودند. و يا شايد بوم نقاشی مهيا بود تا استاد کيمياگر با قلم جان رنگ را بر صفحه بی روح آن بنشاند و طلا کند مس وجود ناظران را، تا ببينند به چشم دل گشايش پنجره ای از بهشت را و بشنوند به گوش جان نغمه ای از بهشت را، که بسی سهل بنمايد اين سماع، حتی اگر گوش جانت شنوا نباشد، و چشم دلت بينا، تا ببينی اين کنده کاری عاشقانه و بشنوی اين نغمه روحانی را.  

شرار انگيز طوفانی، هوايي در من افتادست

که همچون حلقه آتش در اين گرداب می‌گردم

و  او آمد و چنان نقش بر تارها زد و چنان سيم ساز را با نخهای قالی گره زد، و چنان زخمه مضرابش را بر پود ساز زد که نوای برآمده از پرده در پرده آن نوازشی بود بر جان خسته عشاق. و تو چه زيبا بافتی نقشی اصيل از موسيقی را بر صحنه تا همگان نوای روح بخش موسيقی اصيل را در قالبی نيوش کنند که گويی قالی هزار نقش ايرانی، يا مينياتور هزار رنگی را يا ... و يا هر تابلوی هنری را از هر چشمه‌ای از دريای هنر اين خاک به چشم ببينند و يا بزبان بهتر با تمام وجود آنرا حس کنند و همگان بشنوند از نوای ساز تو ناله هنر ايرانی را که هم ايشان را به يک چشم بهم زدن در هفت شهر عشق بگرداند و بدانند،  هنر ايران زمين و و صد البته موسيقی اصيل ما به دوران وابسته نيست. تا بدانند نوای موسيقی ما برای تمام دوران می باشد و اين نوای زنده زندگی است. تا بدانند می‌توان ماهور و افشاری و ... را بارها نواخت، اما هر بار با حال و هوايي جديد. تا بدانند گوشه‌های موسيقی ما همراه اساتيد فقيدمان به خاک سپرده نشده‌اند و البته در گوشه اتاق اساتيد فعلی نمانده و نخواهند ماند و رديف موسيقی ما بايد زنده بماند و صد البته خواهد ماند - تا به دست هنرمند ايشان به همه نسلها رسانده شود تا زير بنای برج باشکوه بداهه‌نوازی موسيقی ما باشد، تا بدانند موسيقی اصيل ما در بداهه به زبان روايتگران صدّيقش دائره‌المعارف زندگی است، و چشمه‌ايست ابدی و زلال که هيچگاه خشکيدن و گل آلودگی را نمی توان برايش در ذهن تصور کرد. و همه بدانند که اين هنر فرزندی است از فرزندان هميشه جاويد مادر پاکدامن هنر سرزمين ازلی و ابدی هنر در همه تاريخ که وجب وجب آن مزين است به گونه خاصی از هنر و بند بند وجود مردمانش عجين است با هنر و برای مردمانش زندگی بی وجود جلوه‌های هنر را نمی‌توان تصور کرد. و خالق اين فرش پر نقش فرزندی است از دلاورمردان همين خاک که بر خاک صحنه، نقشی از تاريخ و هنر و  فرهنگ اين خاک را با تمام وجود می نگارد تا همگان بدانند هنر ايران زمين برگرفته از عالم لاهوتی است و چنين است که جانها را تسخير کرده. و همگان  بدانند هر روح سالمی حتی اگر از اين آب و خاک نباشد، می تواند و قادر است به درک لطافتهای اين هنر. و اينست تعبير جهانی شدن موسيقی اصيلمان، چون فاتح قلبهاست و اين يعنی پيمودن مرزها به مدد دلهای پاک.

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

و اين همه مفهوم قالی هزار نقش بافته بدستان تو نبود، که شايد تنها يک گره و يا نقش بود. و تو مستانه زخمه عشق را بر سيم سرد ساز زدی و خوش نواختی نوای گرمی را. و نيکو سماع عاشقانه را تعبير کردی. و نمی‌توان انکار کرد در وراء همه اين تعابير، چهره مصمم تو در حين سرودن نغمات عاشقانه و  همراه با بالا و پايين شدن نتها و در هم شدن پرده‌های ساز، روايتگر راست‌گفتاری بود از حس قوی تو در کار و دورنمای نگاه و نهايت آرزوها و رؤياهايت برای موسيقی، و حاوی اين مهم که می خواهی بگويي به نوای سازت، به همه هم قطارانت که گوشه عزلت گزيده اند که " کار نيکو کردن از پر کردن است " و بفهمانی به ايشان که زنده ماندن موسيقی ايران به کوشايي شماست و ديگر آنکه همه بايد در صحنه باشيم، هر روز قويتر از ديروز، تا دست در دست هم زمينه اعتلای اين هنر اصيل ايرانی را فراهم سازيم.

بيا و پرده‌ای در ساز من باش                    رهايی را پر پرواز من باش

از اين شب تا به شهر صبح پويد                چراغی در ره آواز من باش

و چه زيبا روايت کردی تو و يارانت سرود سبزی و تازگی را، سرود عشق را، سرود زندگی را و سرود گل را :

با همين ديدگان اشک آلود

از همين روزن گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه درود                  

 

به شکوفه، به صبحدم، به نسيم

به بهاری که می‌رسد از راه

چند روز دگر به ساز و سرود

 

ما که دل‌هايمان زمستان است

ما که خورشيدمان نمی‌خندد

ما که باغ و بهارمان پژمرد

 

ما که پای اميدمان فرسود

ما که در پيش چشممان رقصيد

اين همه دود زير چرخ کبود

 

سر راه شکوفه‌های بهار

گريه سر می‌دهيم با دل شاد

گريه شوق با تمام وجود ...

                          گريه شوق با تمام وجود ...

                                         گريه شوق با تمام وجود ...

و اين چند خط ذره ای از همه حس من بود از اين برنامه. و نوشتم حرفهای دلم را و نجوای درونيم را بر صفحه ای سپيد با قلم عشق تا قدردانیی باشد از کسی که روايتگر سخن عشق است از پرده سازش. که بدليل عدم دسترسی به استاد بر خود لازم دانستم تا مراتب سپاسگذاری خود را به پاس سالها زحمت و تلاش بی دريغ ايشان در راه اعتلا و پيشرفت هنر و بويژه موسيقی اين آب و خاک، ابراز دارم که اگر جز اين بود حق معنوی اين برنامه را ادا نکرده بودم. و کمال بی انصافی بود اگر قدر اين گوهر گرانبها و  اين هنر والا را با مسايل مادی بسنجيم. و اين کوچکترين قدم در اين راه بود برای ارضا حس درونيم.

بيا ای مطرب عشاق و ساز بی نوا بنواز

دل ما يک دمی خوش کن به آواز نوای خويش

 

                  کنسرت استاد حسين عليزاده و گروه هم آوايان - شهريور 86

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 18:41  توسط محمد رضا مویدی  | 

در دوره هايي، کساني اين افتخار را پيدا مي کنند که «نماد» و «نماينده» فرهنگ ملي و هنر سرزمين خود باشند. اين ويژگي «نماد فرهنگي» بودن، نه آسان به دست مي آيد؛ نه نهادهاي رسمي و قراردادها و آکادميک نقش چنداني در ظهور آن دارند و نه مي توان با چند تا اطلاعيه و بخشنامه و راي گيري هاي ژورناليستي و رسانه اي به چنين انتخابي دست زد. در اين چند دهه اخير چند شخصيت را سراغ داريم که در حوزه هاي گوناگون فرهنگي- هنري شخصيتي ملي به حساب مي آيند. پذيرش عموم مردم و صحه گذاشتن فرهيختگان بر اين پذيرش که در يک پروسه زماني رخ داده در اين «نماد» و «نمايندگي» نقشي موثر داشته است. مثلاً ياد مي کنم از استاد عزت الله انتظامي در سينما. استاد اکبر رادي در نمايش، استاد محمود فرشچيان در نگارگري، استاد محمدحسين شهريار در شعر و استاد محمود دولت آبادي در ادبيات داستاني. استاد شفيعي کدکني در تحقيق، استاد غلامحسين اميرخاني در خوشنويسي... و استاد محمدرضا شجريان در موسيقي. اين بزرگان هر کدام متر و اندازه هنر خويش در روزگار ما محسوب مي شوند و نماد و نماينده فرهنگ ايرانند... و اين مرتبت کمي نيست که کسي در روزگار خويش، «نماد» فرهنگ سرزمين خود باشد. اين از آن شگفتي هاي تاريخ شعر و موسيقي ما در سده اخير است. نيماي عزيز و بزرگ سعي مي کند وظايف موسيقي و شعر را به عنوان دو همزاد از هم تفکيک کند و تا حدي هم موفق بوده است. نيما خود مي گويد؛ «تمام کوشش من اين است که حالت طبيعي نثر را در شعر ايجاد کنم. در اين صورت شعر از انقياد موسيقي مقيد ما رها مي شود. شعر جهاني است سوا و موسيقي سوا. در يک جا که به هم مي رسند مي توان براي شعر آهنگ ساخت، اما شعر آهنگ نيست. همچنين مي توان براي آهنگي شعر به وجود آورد، اما شعر موسيقي نيست...» غحرف هاي همسايه نيماف

اما هم خود نيما، از دلبستگان جدي موسيقي ما است و دوستي اش با صبا و شهريار بسيار عميق بوده و هم بهترين شاگردان نيما و پيروانش هر يک سر و سري با موسيقي اصيل ايراني داشته اند. به غير از شاملو که علناً مخالفتش را با موسيقي ايراني اعلام مي کند و فروغ که نشانه اي از آشنايي اش با موسيقي ايراني نديده ام؛ ديگر شاگردان و پيروان نيما حتي دستي به ساز داشته اند. در اين بين، نماد موسيقي ايراني در اين چند دهه استاد محمدرضا شجريان يکي از جدي ترين شخصيت هاي موسيقايي است که با صداي خود- و گاه با ملودي هايي که خود ساخته و اجرا کرده- شعر نيما و نيمايي سرايان را با موسيقي ايراني پيوند مي دهد... و آن شگفتي همين است. اين طنز و پارادوکس نيست. شعر نيما و نيمايي سرايان، واقعاً از موسيقي متداول ما با جمله بندي ها و سرضرب هاي معمولش فاصله مي گيرد. اما اتفاق از آن سو پيش مي آيد. موسيقي ما به سمت شعر نيما حرکت مي کند. اين اتفاقي شگفت و خجسته است. بي هرگونه اغراق هم بايد گفت که سهم استاد محمدرضا شجريان در اين قدم برداشتن و گام زدن موسيقي در فضا و حال و هواي شعر نيمايي بيش از ديگران است؛ سهمي که امروزه نزد دانايان، به خوبي به نام او ثبت شده است. سال هاي نخستين دهه پنجاه خورشيدي است. گروهي از نوازندگان و نواسازان جوان که در هنر خويش به مهارت و ورزيدگي شايسته اي رسيده اند و چم و خم سنت موسيقايي ما را آموخته اند، پا به عرصه خلاقيت و ارائه آثار خود مي گذارند. اينان از عوامل روشنفکري بهره اي دارند.

کساني چون محمدرضا لطفي، فريدون شهبازيان، فرهاد فخرالديني و محمدرضا شجريان اين گام ها را برمي دارند. صداي شجريان با خوانندگان آن روزگار به کلي متفاوت است. گو آنکه شخصيت او در اصل و بنيان، وقار و متانتي دارد که آن فضاي باب بازار را برنمي تابد... و بعدها کسان ديگري چون آقايان کامبيز روشن روان، حسين عليزاده، برادران کامکار، عطا جنگوک، استاد حسين يوسف زماني و... در اين عرصه گام مي نهند.

اما سهم شجريان سهمي ديگر است. در جايگاه خواننده شهرام ناظري و بيژن بيژني- و پيش از آنها شادروان حسين قوامي با اجراي «شباهنگام» نيما از ساخته هاي عماد رام- کارهاي قابل تحسيني انجام داده اند. اما باز مي گويم سهم شجريان بسيار بيش از اينها است. او آگاهانه نوعي شعر اجتماعي را روايت مي کند که با مسووليت تاريخي زمانه اش و با صداي متفاوتش، هماهنگي دارد. بعدها هم خود، ملودي هايي را براساس برخي از ديگر آثار نيمايي سرايان پديد مي آورد که امروزه حاصل بيش از سه دهه تلاش و جديت او در اين عرصه او را کماً و کيفاً سرآمد هنرمندان موسيقي ايراني در رويکرد به شعر امروز و شعر نيمايي قرار مي دهد.

رويکرد استاد محمدرضا شجريان به ادبيات نيمايي تا به امروز تداوم داشته است. اتفاقاً ملودي ها و روايت هاي موسيقايي اين گونه آثار اگرچه در اول به سختي در ذهن ها جا مي افتاده- مثل خود شعر نيما در چند دهه اول- بعدها به راحتي پذيرفته شده و لااقل مي توانيم بگوييم که خواص آنها را به خوبي جذب و هضم کرده اند. امروزه به سادگي و آساني مي توانيم بگوييم صدا و هنر شجريان ما را به ترنم و تغني شعرهايي چون «فرياد» و «قاصدک» اخوان واداشته است که شايد اصلاً سراينده آنها در سال هاي خلق اين آثار گمان نمي برده که بتوان موسيقي ايراني را با اين شکل و اسلوب و هنجار درآميخت، بي آنکه شعر آسيبي ببيند يا آنکه موسيقي از اصل و نهاد و بنيان «ايراني» خود عدول کند. اين را در «بوي باران» يوسف زماني، مشيري و شجريان هم باز مي توان درک کرد. اين تلاش و کوشش مستمر و پيگير استاد شجريان راهي را براي نسل پس از او هموار کرده است که گمان مي کنم روندگان آن، پس از اين بسيار خواهند بود. هنرمندان ميانسال و جوان از اين پس، قدم هاي بعدي را برخواهند داشت... و مگر نبوده است تلاش آقاي عطا جنگوک که دو شعر بلندآوازه «شباهنگام» نيما و «به کجا چنين شتابان» استاد محمدرضا شفيعي کدکني را با همان سازهاي ايراني با ملودي و آرانژمان تصويري و صورت پردازانه ارائه کرده است. مي توان با قدري توجه و توسع اين دايره را گسترده تر ديد... و راه پيش روي آيندگان و نسل پس از استاد شجريان، آغوش گشوده است. شعر امروز، منتظر روايتي با تنوعي افزون تر در حوزه موسيقي اصيل ايراني است... راهي که با گام هاي صداي استاد شجريان آغاز شد.

نوشته : سهيل محمودي   

منبع : روزنامه شرق

                           

لینک مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 10:34  توسط محمد رضا مویدی  | 

ابتدا قصد داشتم مطلب کاملا انتقادی را بنويسم اما با بررسی همه جوانب به اين نکته رسيدم که اين گونه نقدها بسيار نوشته شده است. صلاح ديدم مطلبم را بصورت درد دل آنهم با عاشقان موسيقی بنويسم در فضايی متفاوت از فضای خشک نقد‌نويسی رايج و با زبانی متفاوت. ذکر يک خاطره پيش‌درآمد اين مطلب می‌باشد. دقيقا يادم سال 65 داماد خانواده ما که از مشتاقان موسيقی اصيل بود ( خداوند او و همه رفتگان از جهان خاکی را بيامرزد) کاستی را برايم آورد. صدای اين خواننده هم مانند صدای ساز سلانه - که برايتان در اولين مطلب وبلاگ با عنوان "سلانه نغمه‌ای از بهشت" نوشتم -  مرا  با خود برد. نمی‌دانم به کجا، ولی تا جايی که ... به مرور اوضاع برايم طوری پيش رفت که جز اين صدا و اين کاست هيچ موسيقی را گوش نمی‌کردم و اين نغمه با وجودم عجين شده بود. در ابتدا کارها را بصورت ضبط شده و نه بصورت کا‌ست مادر جمع‌آوری می‌کردم. والبته هر کدام را بارها و بارها گوش می‌کردم. علاقه وافرم به صدای او فتح بابی شد برای شناخت موسيقی اصيل و تا سالها تنها صدايی که می‌شناختم اين صدا بود. از علاقه بنده همين بس که اکثر کارهای او را در روز اول انتشار تهيه می‌کردم و بعد از خريد با علاقه بسيار به تکرار گوش می‌کردم و در کمترين زمان همه آن را از حفظ می‌شدم. بعد از آن پاتوق من درب نوارفروشيها بود و انتظار کشيدن برای عرضه کارهای جديد و تهيه آن کاستها. بعلت آنکه در ابتدا امکان تهيه کاستهای شرکتی را نداشتم سالها می‌گذشت که چهره‌ای که صاحب اين صدا بود را نديده بودم و نمی‌شناختم. ولی به مرور که بزرگتر شدم پيگير تهيه کاستهای اصلی و به اصطلاح با جلد و شرکتی شدم و بالاخره اولين کاستی که به صورت شرکتی و با جلد از اين هنرمند تهيه کردم، سرمستان بود. درست است. صدايی که مرا با خود به دوردستها برد، متعلق بود به يکی از  خوش صداترين اساتيد آواز بود که از گرمی و شيرينی آن هر چه بگوييم کم گفته‌ايم. استاد عليرضا افتخاری.

                                

عليرضا افتخاری که به گفته بسياری از اهل فن قدمهای اول در دنيای موسيقی اصيل نسبتا محکم برداشت، به گفته همان کارشناسان نتوانست اين مسير حرکت را حفظ کند و به اصطلاح با پشت پای بدخواهان از رسيدن به قله آواز جا ماند. گواه اين قدمهای استوار ارائه آثار ارزشمندی است که با همکاری بزرگان موسيقی اصيل همچون استاد شهناز ، استاد موسوی، استاد مشکاتيان، استاد عليزاده، استاد ظريف و استاد ذوالفنون و ... شکل جاودانه‌ای بخود گرفت. ضمن آنکه او با توجه بيشتر به ارائه تصانيف در کارهای خود - که کمی در موسيقی ما مهجور مانده بود-  و همچنين توليد آثار جاودانه‌ای با حال و هوايی نسبتا جديد در موسيقی اصيل – همچون نيلوفرانه – و همچنين آثار ارزشمندی که با حال و هوای کاملا اصيل ايرانی همچون مقام صبر، راز و نياز، سرو سيمين، کاروان، شور عشق و ...  جماعت موسيقی را به ظهور ستاره‌ای درخشان در آسمان موسيقی ايران زمين اميدوار کرده بود. البته برای خود من هم در ابتدا نام آهنگسازان و نوازنده‌ها فرقی نمی‌کرد ولی به مرور با نام و سابقه اين اساتيد آشنا می‌شدم، شنيدن اين آثار جاذبه ويژه‌ای پيدا می‌کرد. البته در کنار تمام اين موارد ذکر شده اهل فن دو نقطه تاريک را در مسير ايشان عنوان می‌کردند. نکته مبهم اول عدم اجراهای زنده و ديگری فراوانی آثار ارائه شده را. اما برای من بعنوان يک شنونده‌ای که در ابتدا تنها بطور حسی کار را دنبال می‌کردم، اين نکات نمی‌توانست نيروی منفی‌ای در علاقه‌ام به صدای ايشان ايجاد ‌کند. هر چند شايد اين نظر، امروز تغيير کرده باشد.

                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:21  توسط محمد رضا مویدی  | 

نغمه ای از بهشت Baznegar استاد شجريان